تبليغاتX
دختر مرداد

دختر مرداد

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام.................

بعد از یه ماه درس و امتحان خستگی بلاخره امروز تمونم شدن.......

وای خدا مردم یعنی اگه یه امتحان دیگه داشتیم دیونه میشدم........چون این روزا همش خواب امتحانو میدیدم...

وای خدا...

ولی حالا که تموم شدن همش عذاب وجدان معدل دارم ببینم چند میشم..

دعا کنید که خیلی خوب شم.....

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت2:26 بعد از ظهرتوسط نازنین | |

سلام چه طور مطورید؟..........؟................؟.............................؟

من که این امتحانا اعصابمو داغون کردن اما خداروشکر هفته دیگه تموم میشن...

وای بچه ها دیروز رفته بودم کتاب خونه که درس بخونم...نشسته بودم تو حیاط یهویی یه دختره اومد یه رژمشکی زده بود باخط چشم پررنگم کشیده بود یه مانتوی عجق وجقی هم تنش...خلاصه خیلی قیافه اش وحشتناک بود....یهواومد نشست پیشم

گفت:سلام

گفتم:سسسلام...

گفت:کلاس چندمی؟

گفتم دووووم ریاضی

گفت:اصن بهت نمیاد.بهت میاد بیشترباشی...

حرفی نزدم...

بعدگفت معدل پارسالت چند بوده؟

گفتم 19.81

گفت :دختر زرنگی هستی پس...

منم سرمو تکون میدادم..

بعد گفت تو خیلی چهره ی مظلومی داری بهت میاد خیلی دختر خوبی باشی..

من بازم سرموتکون دادم...

ولی درحالی که داشت پوست لواشکو محکم میکند داد زد گفت :ولی من خرابت میکنم..

منم در حالی که کتاب دسم بود باسرعت دوزدم رفتم تو سالن...

اصن اون لحظه خیلی زیاد وحشتناک بود وای یادم میاد اعصابم داغون میشه....


+نوشته شده در دوشنبه نوزدهم دی 1390ساعت5:18 بعد از ظهرتوسط نازنین | |

حال گرامتان چه طور است....

این هفته که همش تعطیل بودیم....

یک شنبه که ساعت دو از مدرسه اومدم یه راست رفتم تو رخت خواب...

دوشنبه هم تاسوعابود که منو آبجیم ودوستش رفتیم بیرون خیلی خوب ولی یه خانومه همش بچه اش گم میشد منو مجبورمیکرد برم دنبالش بگردم...

سه شنبه هم که عاشورابود که واقعا خیلی زیاد شلوغ بود....

تواین تعطیلی اصلا وقت نکردم درست درس بخونم به قول دوستمم  انگارطلسمم کرده بودن...

پ.ن۱تو مسابقه داستان نویسی و شعر شرکت کردم....داستانم اسمش شیرین تر از تلخه....دعا کنید رتبه بیارم...

پ.ن۲این هفته مارو میبرن شلمچه.....خداکنه خوش بگذره...البته اگه بادوستات جهنمم بری خوش میگذره...

+نوشته شده در جمعه هجدهم آذر 1390ساعت0:45 قبل از ظهرتوسط نازنین | |

سلام ....بعداز چند روز دوباره شد که آپ کنم........

چندروز پیش سرماخورده بودم ناجور....مدرسه هم نتونستم برم اما خوب خدارو شکربهتر شدم

اما این هفته همش امتحان دارم.....

خوب بگذریم....

امروزهمش بادوستام بودم. مثلا قرار بود درس بخونیم ولی کلی خوش گذروندیم. اینم از این روزای ما...


+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390ساعت7:17 بعد از ظهرتوسط نازنین | |

بازم سلام..............

دوباره برگشتم با چند روز تاخیر....

این روزا سرم زیادی شلوغه تا ساعت دو بعدازظهر تو مدرسه و چهار زنگ بودنو اینا....

زیادم وقت نمیشه بیام نت......

اما خوب مدرسه....

چند تا دوست باحال تو کلاسمونه و فقط منتظره یه زنگه جبرانی هستیم...بعدش بزن و بکوب و برقصو.....

البته بعدش ناظممون خانوم یاوری متخلص به خانوم پادری میادو کوفتمون میکنه اما خوب....

چهارشنبه که زنگ آخرم ورزش داشتیمو یه فوتبال باحال گذاشتیمو...وای...

دیگه اینجوری میگذره.....

رشتمم خیلی دوست دارم امیدوارم تا آخرش انقدر خوب بمونه....

پ.ن.وای بچه ها چهارشنبه هفته ی پیش یه اتفاقی تو خیابون افتاد یه لرزه ای خوردم... که مجبور شدم از مدرسه تا خونه دو بزنم بعدشم که رسیدم غش کردم....وای یادم میاد چه قدر اعصابم داغون میشه....

+نوشته شده در جمعه بیست و نهم مهر 1390ساعت11:38 بعد از ظهرتوسط نازنین | |

کله سحری باید برم مدرسه و باز مثل هرشب بیخوابی زده بسرم.........

همه ی کارامو کردم ها....

لباسامو اتو کردم....

کتابامو جلد کردم....

کفشامو آماده کردم...

وسایل کیفمو چیدم....

اما خوابم نمیاد...

.امسال دیگه مثل هرسال دوست صمیمیم پیشم نیست به خاطر همین زیاد ذوق و شوق مدر سه رو ندارم....

فکرکنم فردا موقع کلاس بندی چرت بزنم....

+نوشته شده در یکشنبه سوم مهر 1390ساعت4:4 قبل از ظهرتوسط نازنین | |

یهو دلم یاد دوران ابتدایی افتاد........

کلاس اول..جشن شکوفه ها..با اون روپوش های سبزو گشادمون بااون مقنعه های سفیدمون...وای چه قدرکوچولو بودیم...همش دلهره داشتیم که مبادا دستمون از دست مامانمون جدا بشه....

من انقدرکوچولو بودم که دستم به آبخوری ها نمیرسیدو مجبوربودم کلاس پنجمی ها بلندم کنند تا بتونم اب بخورم...

کتابهای بخوانیم و بنویسیم...شعرای قشنگشون...تق تق تق بردرزد بابا ازبیرون آمد

                                                                    رفتم درو باز کردم شادی روپیدا کردم ....................


دست میبرم پیش خدا دعا کنم دعا دعا

آهای خدا خدا خدا بشنو دعاهای مرا دعا برای مادرم........

ووو......

یادمه یه روز املا داشتیم خانوممون گفت بنویسید ص صابون....منم بلد نبودم بنویسم رفتم پیش خانوممون گفتم بلدنیستم...اونم با عصبانیت بهم گفت بده برات بنویسم..منم بهش دادم اونم یه صفرگنده گذاشت برام منم انقدرگریه کردم....

اصلا قدراون روزارو نمیدونستیم...همیشه به خواهرم میگفتم منم دوست دارم مثل تو درسای سخت سخت داشته باشم...دوست دارم برم دبیرستان...اما الآن که اومدم دوست دارم برگردم به اون دوران...



+نوشته شده در چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت10:41 بعد از ظهرتوسط نازنین | |

وای خدا جون اعصابم خیلی داغونه........الآن که دارم اینو مینویسم چشام پره اشکه...د

یگه هیچ کدوم ازاطرافیانم رودوست ندارم...حتی....

دیگه هیچ کسوندارم که باش دردودل کنم...

همشه سره چیزای الکی دلمو میشکنن اشکمودرمیارن وضایم میکنن....

یاد آهنگ دلنوازان افتادم که میگه

دلم ازکسی گرفته که میخوام براش بمیرم....

الآن من دقیقا همچین حالی رودارم...

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390ساعت11:27 بعد از ظهرتوسط نازنین | |

سکوتم از رضایت نیست....

                            دلم اهل شکایت نیست..

وای خدا جونم خسته شدم از این روزای گرم وتکراری و زود گذر....نه مسافرتی نه تفریحی نه هیچ کوفت و زهرماری دیگه...

دیروزم که این فوتبال بدجور حالمون رو گرفت...{البته ما قرمزیارو}

اما خدارو شکر از هفته ی دیگه مدرسه ام شروع میشه....دوباره دوستای عزیزترازجانمونو که بیشتراز سه ماهه ندیدیم میبینیم...دوباره تقلب از روی بغل دستیو کل کل بادبیراو بزن و برقص وجیغ وداد توزنگای جبرانی شروع میشه...وای چه کیفی داره..

اما امسال دیگه مثل سال های قبل باحال نیست چون تعداد افراد کلاسمون به زیر 20نفرمیرسه و همه شونم از این بچه های مثبت که تا چه میکنم ناظمو میارن سرتو اینا...بیشتربچه های باحال میرن تجربی تازه امسالم دوست صمیمیمم از پیشم میره....

پ.ن1:نمیدونم ازاین که رشته ی ریاضیو انتخاب کردم کاردرستی کردم یانه؟آخه درس ریاضی رو خیلی دوست دارم وخیلی توش مهارت دارم اما نمیدونم از پسش برمیام یا نه؟

پ.ن2:این روزا همه دارن درمورد دانشگاهو ثبت نامو این چیزا حرف میزنن وای خدا جونم منم دوست دارم برم دانشگاه...آخه کی میشه برم؟؟؟

 

 

+نوشته شده در شنبه بیست و ششم شهریور 1390ساعت10:13 بعد از ظهرتوسط نازنین | |

سلام...حال شما....احوال شما...

‮‍ توی پست قبلی عکس یه بچه رو گذاشتم که شما حدس بزنید ببینید کی میتونه باشه...

همونطور که بعضیا مثل دیانا جون وعلی وعلیرضا حدس زدند...

بله اینجانب نازنین بانو میباشند...که نمیدونم چرا خواهر و مادر گرامم از بچه گی لباس پسرونه تنم کردن که همگی منو با داداش یا پسرعمویا...اشتباه بگیرن...درسته لباس پسرونه تنم بود اما اگه دقت کنید دوتاالنگو شیشه ای رنگی دستم میبینید.....ازنظراتتون هم ممنونم....

بای....[بدرود]

+نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390ساعت3:56 بعد از ظهرتوسط نازنین | |